دستم طوریش نیست فقط کمی عضولاتش شکافته بود و خونریزی مختصری کرده شلنگه رو هم از دستم
خارج کردن . اما فعلا هنوز وقتی انگشتانم رو تکون میدم از قسمت بازوهام احساس خوبی ندارم...
همچنین دکتر گفت تا یک ماه از انگشتان دستم استفاده نکنم ... برای یه وبلاگ نویست خیلی مصیبته که
نتونه از انگشتانش استفاده کنه...
قبلا که پشت میز نشین نبودم و فعالیت داشتم مثل الان انقدر خسته و کوفته نبودم امروز هی دیدم
دلم برای کار کردن تنگ شده هر از گاهی گریزی میزدیم و کار می کردیم واقعا حالا می فهمم بعد از اینکه
یه ماشین رو تنظیم می کنم و صاحبش راضیه و یه خسته نباشید میگه و تشکر می کنه واقعا تمام
خستنگی از تنم در میاد .
روز جمعه رفتم در مغازه فرامرز باطری ساز دوست قدیمی خودم کلی از دیدار هم دیگه خوشحال
شدیم جلوی در مغازه اش یک جوجه کفتر فکر می کنم ۱ماهه که حالت گیجی داشت توجه ام رو
جلب کرد پرسیدم این چیه اینجاست چرا وت و وله ؟ که گفت این مریضه و سر گیجه گرفته انداختیمش
اونجا تا گربه بیاد بخوردش یکم به کفتره نگاه کردم راسیتش خیلی دلم براش سوخت واقعا از زیبایی هیچی
کم نداشت یک طوقی به رنگ قهوه ای (سرخ مانند) دور گردنش بود خودش هم که سفید با چشمانی
مشکی دلمو برد به فرامرز گفتم اینو بدش به من ببرم گفت به درد نمی خوره مریضه می میره حداقل گربه
می خوره گفتم اشکال نداره یا میمیره یا زنده میمونه فرامرز نگاهی عاقل اندر صفیه به من کرد و گفت ورش
دار ببر وقتی کفترو با دستم گرفتم بسیار لاغر و ضعیف بود همش دور خودش می چرخید سرشو کج نگه
داشته بود گزاشتمش توی صندوق موتورم که تازه خریدمش درشو بستم بردمش خونه وقتی در صندوق رو
باز کردم اول احساس کردم مرده بعد دیدم یکمی نفس می کشه کلا ازش قطع امید کردم از طرفی هم
فرامرز پرهای حیوونه زبون بسته رو قیچی کرده بود که گربه بدون زحمت یه لقمه چپش کنه ... وقتی دیدم
حالش بدتر شده و رو به موته بردمش گذاشتم تو حیاط که گربه بیاد قبل از مردنش بخورتش وقتی گذاشتم
اومدم تو خونه همش فکرم پیشش بود عضاب وجدان داشتم یهو دیدم گربهه اومده پایین تا دیدمش دلم
هری ریخت سریع دوییدم سمت در و باز کردم و گربهه رو که در آستانه گرفتن کفتر بیچاره بود رو پیشت
کردم و در رفت رفتم کبوتر رو بقل کردم یکم نگاش کردم می شد ترس رو از چهره بی جونش خوند نوازشش
کردم و با دست کمی بهش آب و دون دادم و گذاشتم تو قفس صبح که بیدار شدم اول رفتم سراغ کفتره
دیدم کلشو گذاشته رو زمین دور خودش می چرخه دیروز دیدم حالش بهتره اما هنوز گیج و منگ بود
اما امشب که اومدم خونه وقتی دیدمش وزنش که بیشتر شده بود و حالتش خیلی بهتر شده بود الانم
همین جاست وقتی نگاش می کنم کلی لذت می برم از اینکه جون یه موجود زنده رو نجات دادم احساس
خوبی بهم دست داده با اینکه تا چندماه پیش خودم کلی کفتر زینتی داشتم این کفتره یه چیزه دیگه است
شاید هدیه ای باشه از جانب خدا برای آشتی دوباره
پ.ن: آهنگ وبلاگم خوشگله؟ من که خیلی این شعرشو دوست دارم
برچسبها:
جمعه,
کفتره طوقی,
مریضه